بازی ديوار سریال تاریخی مجموعه تابستان

بازی: ديوار سریال تاریخی مجموعه تابستان کارگردان سامان مقدم اخبار فرهنگی و هنری

گت بلاگز اخبار حوادث پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

در یکی از روزهای اوایل خرداد که همه دانش‌آموزان خود را جهت فصل امتحانات آماده می‌کردند، «فرزاد»- 9 ساله- با همراهی مددکار شرکت بهزیستی پایتخت کشور عزیزمان ایران

پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

عبارات مهم : ایران

در یکی از روزهای اوایل خرداد که همه دانش آموزان خود را جهت فصل امتحانات آماده می کردند، «فرزاد»- 9 ساله- با همراهی مددکار شرکت بهزیستی پایتخت کشور عزیزمان ایران قدم به مجتمع قضایی ونک گذاشته بود تا مادرش را بعد از 7 سال ببیند.

به گزارش کشور عزیزمان ایران ؛قبل از رسیدن مادر، قاضی شعبه 273 دادگاه خانواده پسربچه و مددکار بهزیستی را به داخل اتاق دعوت کرد تا از او راجع به اوضاع درسی و فعالیت هایش بپرسد. پسر فرزند با جمله هایی کوتاه به سؤال ها جواب می داد که قاضی دریافته بود او پسر باهوشی هست. چند دقیقه بعد زنی با لهجه شهرستانی وارد اتاق شد و بعد از سلام به سمت پسرک رفت و او را در آغوش گرفت. فرزاد هم بسرعت متوجه شد مادرش همین زنی است که لباس راحت ای بر تن دارد و دست هایش ازشدت کار زیاد پینه بسته هست. همان موقع صدای گریه مادر و فرزند همه را احساساتی کرد و همین باعث شد مردی با صورت آفتاب سوخته به داخل اتاق بیاید و تلاش کند زن را آرام کند.

قاضی «محمدرضا نیک صفت» سپس مشغول ورق زدن اوراق پرونده ای شد که رویش نوشته شده است بود: «اثبات نسب» او پرونده را روی میز گذاشت و رو به زن مددکار گفت: «طبق مدارک موجود در پرونده زحمات زیادی کشیده اید تا مادر فرزاد را در یکی از شهرستان های مرکزی پیدا کنید.»

پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

مددکار گفت:«بله طبق تحقیقات ما از پدر این مددجو خبری نیست، ولی خبردار شدیم که مادرش اطلاعی از فرزند خود ندارد و تصور می کرده پسرش نزد پدرش در مشهد زندگی می کرده هست. اما…»

مادر فرزاد حرف مددکار را قطع کرد و گفت: «به خدا خبر نداشتم چه بلایی سر جگر گوشه ام آورده است…» بعد هم به گریه افتاد. سپس با لهجه شهرستانی به بیان ماجرای زندگی اش پرداخت وگفت: «فقط 16 سال داشتم که به زور شوهرم دادند. یک بار که به سفر زیارتی مشهد رفته بودیم، احمد مرا با خانواده ام دید و همانجا خواستگاری کرد.

در یکی از روزهای اوایل خرداد که همه دانش‌آموزان خود را جهت فصل امتحانات آماده می‌کردند، «فرزاد»- 9 ساله- با همراهی مددکار شرکت بهزیستی پایتخت کشور عزیزمان ایران

پدر و مادرم سواد درست و حسابی نداشتند ولی خواستگارم با چرب زبانی به آنها قول داد خوشبختم می کند. من نمی خواستم در غربت زندگی کنم ولی نتوانستم روی حرف پدرم حرف بزنم. سرانجام هم زنش شدم و رفتم هزار کیلومتر دورتر از خانواده ام زندگی ام را شروع کردم. شوهرم اوایل خیلی هوایم را داشت، ولی دو سال نشده به وسیله دوستانش معتادشد. دیگر نه اخلاق خوبی داشت و نه خرجی می داد. به همین خاطرمجبور شدم بروم در منزل های مردم کار کنم. ولی همه پولهایم را می گرفت و دود می کرد. فرزند ام که به دنیا آمد دیگر هیچ چیز نمی گفتم وفقط این زندگی جهنمی را تحمل می کردم. ولی شرایط زندگی مان هر روزسخت تر شد.

بالاخره هم یک روز برادرانم که می دانستند چه وضعی دارم آمدند و افتادند به جان احمد و تا می خورد کتکش زدند. ولی از آن روز وضع ما بدتر شد و احمد هم هر روز کتکم می زد. تا اینکه با کمک ریش سفیدهای فامیل ارزش توانستم طلاق بگیرم. ولی فرزند دو ساله ام را گرفتند و خودم را از منزل بیرون کردند. در مشهد کسی را نداشتم. به همین خاطرناچار شدم به شهر خودمان برگردم و یک سال نشده دوباره شوهر کردم تا سربار خانواده ام نباشم. حالا دو تا فرزند از شوهردومم دارم. خدا را شکر مرد خوبی است و تا شنید که فرزند ام را به بهزیستی سپرده اند گفت برویم فرزند را بیاوریم پیش خودمان. خدا خیرش بدهد…»قاضی رو به مددکار بهزیستی گفت:«متوجه شدید فرزاد چطور از پایتخت کشور عزیزمان ایران سردرآورده بود؟»

زن مددکار جواب داد:«طبق پرونده موجود، پدرش معتاد بوده و 7 سال پیش فرزند را با خودش به پایتخت کشور عزیزمان ایران آورده ولی در یکی از طرح های جمع آوری معتادان فرزاد را به بهزیستی تحویل داده اند. همکاران ما می دانسته اند که این فرزند خانواده دارد و خوشبختانه با پیگیری زیاد ابتدا خانواده پدری کودک پیدا شد، ولی آنها شرایط مناسب جهت نگهداری فرزاد را نداشتند و از همان طریق مادرش را در یکی از شهرستان های بخش مرکزی پیدا کردیم که حالا اینجا در حضور شماست.»قاضی دوباره پرونده را بررسی کرد و دستور داد از شناسنامه و مدارک ازدواج و طلاق مادر فرزاد کپی گرفته شود تا ضمیمه پرونده کنند.

پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

سپس به زن شهرستانی گفت:«خوشبختانه اسم فرزاد در شناسنامه شما است و نیازی به آزمایش «دی ان ای» وجود ندارد. فقط باید چند روزی در پایتخت کشور عزیزمان ایران بمانید تا مراحل قانونی تحویل فرزندتان انجام شود.» سپس به همسر زن که وارد دادگاه شده است بود گفت:«شما موافق نگه داری از فرزند خانمتان هستید؟ مشکلی ندارید؟» مرد جواب داد:«من کارگر راحت ای هستم، ولی خدا را شکر می توانم از بعد هزینه های زن و دو فرزند ام برآیم. این فرزند هم مثل فرزند خودم می ماند و ان شاءالله خداوند روزی ما را هم زیاد می کند. خدا را شکر زنم دیگر جهت فرزند اش دلتنگی نمی کند. قسمت این طور بود.خدا را شکر.»

قاضی ختم جلسه را اعلام کرد و پرونده را به منشی اش سپرد. همان لحظه نگاهی به فرزاد کرد که دست مادرش را محکم چسبیده بود و گفت:«آقا فرزاد خیلی خوشحالی، نه؟»

در یکی از روزهای اوایل خرداد که همه دانش‌آموزان خود را جهت فصل امتحانات آماده می‌کردند، «فرزاد»- 9 ساله- با همراهی مددکار شرکت بهزیستی پایتخت کشور عزیزمان ایران

فرزاد که با مادرش در حال بیرون رفتن از دادگاه بود، گفت:«بله. خیلی خوشحالم. چند بار خواب مادرم را دیده بودم. هر بار یک نقاشی می کشیدم و به دیوار نمازخانه مدرسه مان می چسباندم تا خدا آن را ببیند و مادرم را برایم پیدا کند…» قاضی با شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت، نم اشکش را با دستمال خشک کرد و بعد جهت فرزاد دست تکان داد وگفت:«ان شاءلله موفق و سلامت باشی.

پسر 9ساله ای که اشک قاضی را درآورد

واژه های کلیدی: ایران | زندگی | فرزند | پرونده | خانواده | اخبار حوادث


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs